تبليغاتX
مترسکی که از کلاغ می ترسد
دل نوشته های من
وقتی قهوه حتی برای فال تو دم نمی کشد....
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 9:9  توسط نيلوفر رحماني  | 


(دلم گرفته از آدمايي كه ميگن دوست دارم اما معنيشو نميدونن


از آدمهايي كه ميخوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن

از اونايي كه زير بارون برات ميميرن 

ولي ....

ولي وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره)


نقل قول خيلي روزام بود اين جمله....

اما الان

دلم گرفته از آدمايي كه حتي نميخوان تو مال اونا باشي

حتي به اينكه مال تو نباشنم راضي نيستن....

آدمايي كه زير بارونم نميگن دوست دارن...

آره دلم گرفته از ادمايي كه 24 ساعت روز اشكتو در ميارن چون خودت اينطور خواستي

آدمايي كه از بارون خواستمشون... با برف سرد شدن و با يه آفتاب رفتن...

دلم گرفته از هر آدمي كه تظاهر ميكنه... از هر ادمي كه نبوده كه برگرده .....

آدمايي كه قسم ميخورن ولي اعتقاد ندارن....

آدمايي كه بدشون مياد از آدمايي كه خونشون فرديسه ولي از تهران خريد ميكنن...(يادته؟نه!تو هيچوقت منو يادت نمياد!) آدمايي كه حس تورو تو اولين لحظه ي ديدار ميپرسن اما اون لحظه رو يادشون نمياد. آدمايي كه زبان ميخونن زبان درس ميدن اما زبونتو نميفهمن (ديونه رو نگاه....)....


چقدر حرف زدم.


فقط خواستم بگم كه بدوني سكوت كردم اما يادم نرفته... ببخش اگه فروردين اومد و من تبريك نگفتم....

اين ترانه هر لحظه شاهد اشكام بود... سلامت باشي


تو رو می بخشمت اما 

بدون مدیون من هستی 

تو که چشماتو بی پروا 

به روی هق هقم بستی  

 

برو دنیاتو پیدا کن 

تو از دنیای من دوری 

بگو آروم خداحافظ 

نگو اما که مجبوری 

 

تو رو می بخشمت اما 

منو به گریه می سپاری 

تو سهم عشق من بودی 

ولی حالا تو حق داری 

 

برو دل دل نکن دیگه 

نه شکی کن نه تردیدی 

برو دنیال اون عشقی 

که توی خواب می دیدی 

 

تور و می بخشمت اما 

بازم آروم نمی گیرم 

میزارم این شکستن رو 

به پای بخت و تقدیرم  

 

تور و می بخشمت امروز 

همین لحظه همین حالا 

همین جا آخر قصه 

همین جا آخر دنیا  

 

برو دل دل نکن دیگه 

نه شکی کن نه تردیدی 

برو دنبال اون عشقی 

که توی خواب میدیدی

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1390ساعت 20:36  توسط نيلوفر رحماني  | 


... معشوقتم ... همخوابتم ...  كيتم؟


شعري كه به زودي كامل ميشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 22:43  توسط نيلوفر رحماني  | 

ارايش غليظ با بوي ادكلن

حالا منو ببين . آروم گريه كن

حالا منو بخواه... حالا كه ... چي بگم؟

حالا برام بمير... حالا كه تيره ام

حالا برام بخون شعراي خيس تو

حالا منو ببر تو خودنويس تو...

بازم منو بگو . توي شباي شعر

جاي سكوت اين ، نصف شباي بكر

حالا كه تو چشام .. احساس مرگ و ...

نزديك ترين بهم ، پاييز و برگه و ...

زير درخت نخل اين مريمو بخواه

بدجور مريمم.... تنها و بيگناه.... (كلمه ي بدنام رو از كنار مريمم حذف كردم.....)

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 15:30  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

.... بعد از ترانه ی ارایش غلیظ...  دارم ترانه های دیگه ای که به محض اینکه این سایه ی نکبتی از زندگیم محو شه می نویسم....

نمیدونم چی بگم

دلگیرم

فقط یه چیز رو خوب می دونم!

به هیچ موجود نده ای هیچ احساسی ندارم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 23:10  توسط نيلوفر رحماني  | 

چند سال چشمانم را بستم که همین نشد که ببینی

من

توی چشمهای

جای مردمک ادم  برفی دارم

بهار که با بوسه ای از عشق مثل زیبای خفته بیدارم کردی چشمانم باز شد....

زود بستم

بستم که همین نشد

که این ادم برفی ها اب نشوند

اما تا باز کنم...

تو رفته بودی و من ماندم و این ادم برفی ها که هر بار چشم بتز می کنم اب می شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1390ساعت 12:15  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

ان چند خط را هم که پاک کنم

دیگر هیچ مدرکی نداری که من عاشقت بودم و تو ....

 

قصه را من می نویسم...

تو عاشقم بودی و من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 23:10  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

تو....

هیچگاه درست نفهمیدی کدام یک راست می گوید

چشم هایم دروغ می گفت و لبهایم هیچ

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 11:56  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

ایا می شود به نوشته های من شعر و به من شاعر گفت...

وقتی جوشش آن با نزدیکی تو رابطه دارد . نه من؟

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 0:3  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

چه فرقی می کند

صدایت کنم یا نه وقتی لب ندارم؟

و وقتی گوشهای هوا برای شنیدن من سنگین باشد

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 0:0  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

در شهری که نمی شود از پنجره ها فریاد کشید

پنجره اصلا و مطلقا با حنجره همقافیه نیست....

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 20:57  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

در شهری که نمی شود از پنجره ها فریاد کشید

پنجره اصلا و مطلقا با حنجره همقافیه نیست....

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 20:57  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

بد مستی

موضوع جالبیه

حماقتهایی که در واقع اون کاریه که عقل اجازه نمیده بکنی و از این لحاظ نوعی عشق حساب میشه اگه عشق رو اون چیزی در نظر بگیری که منطق رو مختل می کنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 23:33  توسط نيلوفر رحماني  | 

اینجا باید چیزی نوشته میشد

که مدت هاست از ذهنم پاک شده بود

پس تنها حقانیت را باید نوشت....

انسان (که همان خداست اگر عمق را یافته باشی )

و پس از آن تفکرکه همان خداست اگر عشق را یافته باشی....

و این شد

که نه سیب مهم بود

نه حوا

نه بهشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 23:32  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

به ریخت و ژاش های خانه اضافه کن

خاکستر عود هایی را... که بوی سیگار می دهند.. شاید هم آدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 23:29  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

از من که دور می شوی...

شعرهایم کوتاه می شون و قرص هایم خواب آممدنت را به من اظافه می کنند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 23:28  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

گرگ هایی که خوردندمان را از بچگی می شناختیم....

هوا گرگ و میش بود...

نفهمیدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 19:15  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

آویز درختیم

تا تاب داریم از تاب

بی تاب که شدیم از طناب....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 19:14  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

و همان درخت

تابلوی دو راهی پشت مزرعه بود

و کلاغ نباید می دانست جاده ی پشت مزرعه سراب است یا خدا

که از این میان

تنها سراب مترسک بود

که دل داشت

و مزرعه ای که از مترسک دل نمیفهمید

از او تنها ترساندن شناخته بود و غیرت نمیدانست

اما تکیه گاه را شناخته بود  که ریشه های چوبیش - که به سادگی رز های سرخ خشک یا یک انار نوبر نورس از گذشته کنده شد - و انار را جا گذاشت....

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 16:23  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

همان قدر کع نمیدانست مترسک است

نفهمید

جاده ی پشت مزرعه روی شانه هام دوراهی شد

که یکی راه آهن رفتنش بود

که از گلویم رد میشد که بغض داشت

و دیگری زیر گذری

که جای چرخ های ماشین های رفت و آمدت

که مثل تانک میخ دارند روی آن تیر می کشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 16:18  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

چرا سیب ؟

چرا جاذبه و چرا حوا؟

و چرا تنها یک نفر کاشف

که هنوز نمیدانم از جاذبه ی سیب به وسوسه رسید

یا از وسوسه ی سیب به جاذبه

که کشفمان کرد

که بدانیم

زمان حوا جاذبه از آن سیب بود

که زمینی نبودند

و حوا که از چشمان سیب افتاد دانست که دیگر جاذبه ی تدارد

سیب داندان زده که به زمین افتاد

زمین جاذبه داشت

سیب دندان

و کلاغ بال و انسان کلام

اگر جاده ی پشت مزرعه یادت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 16:14  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

 

متن آشنایی خوندم در این وبلاگ  ( http://www.noor41.blogfa.com/ )

که منو یاد سول خودم انداخت!

اگه یکی بود

یکی نبود

یعنی یه نفر بوده و کسی جز خدا نبوده

درسته؟

پس اون یه نفر خداست دیگه؟

و هیچ ادمی جز خدا نبوده!

پس راوی قصه رو از کجا شنیده؟

پیامبر بوده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 14:12  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

وقتی بال نداری

فرشته نیستی!

هر قدر هم خوب باشی خیلی انسانی!

همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 14:6  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

و کاش من زبان داشتم

تا چیزی از سفره ی دلم به تو تعارف کنم....

تا حتی مرده تر از یک درخت

ایستاده نباشم و برگ هایم هم نریزند

هر چند که زرد نباشند و آبی هم که باشند

تا تو تنها یک لحظه مثل من بمیری

از زهر چشمی که گرفتی و در دلم ماند و هر لحظه به جای خون دل خوردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 14:1  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

 

عاشق که میشوی

بال هات را در می آوری و ....

یک قلب می گیری و .....

دیگر اسمت فرشته نیست....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 14:0  توسط نيلوفر رحماني  | 


تو دقیقا مثل شیطان

یک فرشته ی سیاست مداری

که بعد اینهمه سال ستایش حالا یاد خیانت کرده ای و کلا

چیزی بیشتر از دو مار بر شانه های ضحاک نیستید

اینست که ترجیح می دهم ستایش نشوم

تا دیگر مارهایی که در آستینم خلق کردم بر شانه های کسی* سنگینی نکند...

و نسل پدر کشتگی منقرض شود


که کاش خلق نمیشدی


*عجیب نیست اینکه بعد از من تو کسی شدی و عجیب نیست اینکه هر کسی شدی!

دنیای من جای هر کس و ناکسی نیست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 20:42  توسط نيلوفر رحماني  | 


سرمان به لاک خودمان بود که سر از چرخیدن نوک انگشت شما در آوردیم

+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 16:14  توسط نيلوفر رحماني  | 


به یاد محمد ( دایی ) عزیزم که خاکسپاریش منو با مرگش به تناقض رسوند....

و مرگش منو با فهم زندگی...


هنوز تن کفن شده اش رو تو بغلم حس می کنم


30 ساله بود... زیبا بود... مجرد بود ...

و رفت تا با روح خدا مزدوج بشه...


ساعت ها را بگذارید بخوابند.بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آذر1389ساعت 10:49  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

تو رفته بودی و ...

بودنت در رفتن بود و ...

نفهمیدم آنقدر مست بودنت بودم...

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 18:8  توسط نيلوفر رحماني  | 

 

با قاب عکس ها که...

به تناقض می رسم...

خاطرات یکی یکی ردم می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 13:6  توسط نيلوفر رحماني  |